

گابریل گارسیا مارکز در مادرید 1996-عکس از SANTI BURGOS
علیرغم مخالفت های خانواده، لوئیسا سانتیاگا مارکز ایگوآران تصمیم می گیرد با گابریل اِلیخیو گارسیا مارتینز، به دور از خانه پدری، در شهری دیگر ازدواج کرده و سکنی گزیند. مدتی بعد، پس از رفع کدورت های خانوادگی، لوئیسا سانتیاگا به شهر زادگاهش باز می گردد و اولین فرزند خود را در خانه پدری به دنیا می آورد. بدین ترتیب، در آستانه بهار سال 1927 در شهر کوچک آراکاتاکا در منطقه کارائیب کلمبیا، گابوی کوچک چشم به جهان می گشاید. چندی نمی گذرد که پدر و مادر برای گذران زندگی، به همراه برادر او به شهر دیگری نقل مکان می کنند. گابوی کوچک، تا زمان مرگ پدربزرگ، کودکی خود را در خانه او می گذراند. پدر بزرگ و مادر بزرگ ناخواسته نقش مهمی در شکل گیری تجسمات ذهنی او برای خلق آثار ادبی خود داشتند.
نوزده سال پیش از به دنیا آمدن گابریل، حادثه ای سرنوشت کرونل نیکلاس ریکاردو مارکِز مِخیا را رقم می زند که تاثیرات انکار ناپذیری در آثار ادبی گابریل خواهد داشت. کرونل مارکِز در دفاع از شرف خود، مردی را در یک مبارزه دوئل به قتل می رساند. برای در امان ماندن از انتقام جویی خانواده مقتول، کرونل به همراه خانواده از شهری به شهر دیگر مهاجرت می کند و سرانجام در آراکاتاکا، شهری که سالها بعد نوه اش آنجا به دنیا می آید، ساکن می شود. پدر بزرگ بعدها به نوه اش اعتراف می کند: “تو نمی دانی به دوش کشیدن بار یک مرده چقدر ثقیل است”. پیامد این تجربه ناگوار برای پدر بزرگ و حکایت مبارزاتش در دوران جنگ داخلی، توجه نویسنده را نسبت به مرگ و جنگ جلب می کند.
پدر بزرگ، از افراد سرشناس منطقه بود که در جنگ داخلی کلمبیا موسوم به “جنگ هزار روزه” در کنار ژنرالِ آزادیخواه، رافائل اوریبه اوریبه جنگیده بود. این دو نظامی، بعدها الهام بخش نویسنده برای خلق شخصیت کرونل آئورِلیانو بوئِن دیا در برترین اثر او یعنی رمان “صد سال تنهایی” می شوند.
او نقشی بنیادی در سالهای ابتدایی زندگی گابریل ایفا کرد. داستان سرایی های پدر بزرگ تخیل را در ذهن گابریل کوچک بیدار کرد و روایت های او درباره جنگ و بازماندگان آن، استثمار موز، قتل عام کارگرانِ شرکت چند ملیتی یونایتد فرویت توسط ارتش در ایستگاه راه آهن شهر سییِناگا در دسامبر 1928، گابریل را با اتفاقات سیاسی-اجتماعی پیرامون خود آشنا ساخت. یک روز دست نوه اش را گرفت و به تعاونی شرکت موز برد و یک جعبه ماهی شانَکِ منجمد شده را باز کرد تا او را با یخ آشنا کند. تجربه ای که نویسنده آن را به کرونل آئورِلیانو بوئِن دیا در رمان “صد سال تنهایی” به عاریه خواهد سپرد:
«سالها سال بعد، هنگامی که سرهنگ آئورلیانوبوئندیا در مقابل سربازانی که قرار بود، تیربارانش کنند، ایستاده بود، بعد از ظهر دوردستی را به یادآورد که پدرش او را به کشف یخ برده بود…» (بخشی از ترجمه فارسی “صد سال تنهایی”، بهمن فرزانه)